سيف بن محمد سيفى هروى

28

پيراسته تاريخنامه هرات ( فارسى )

امير عزّ الدين مقدم با ده كس « 1 » به يزدويه رفتند . قستاى گفت [ 112 ] كه چون يزدويه از مضافات هرات است ، رعيت آنجا به هرات آيند و به كار عمارت و زراعت قيام نمايند . مردم يزدويه گفتند كه فرمان بريم . چون زنگى شب ديجور بر رومى روز فيروز گشت ، خلق يزدويه جمع شدند . [ 113 ] قومى گفتند : هيچ تدبير به از آن نيست كه قستاى و امير عزّ الدين را خدمتى قبول كنيم ، تا از سر اين حكايت درگذرند . جماعتى گفتند كه اين همه خوارى چرا بايد كشيد ؟ قستاى و امير عزّ الدين را به قتل رسانيم . روز ديگر يزدوئيان قستاى و امير عزّ الدين مقدم را با ده نوكر بگرفتند و بر نسق حمار يك خروار ريگ بار كردند و ده مرد ناشناخت را با چند غلام عجمى بر ايشان موكل كرد تا از بالا به پستى آرند و از غور به نجد رسانند . [ 114 ] تا سرحد قهستان ايشان را بر اين‌گونه ببردند و از آنجا دست از ايشان باز داشت . قستاى از قهستان به جانب گرمسير رفت و امير عزّ الدين مقدم بعد از بيست روز به شهر هرات آمد . 14 . وفات امير عزّ الدين و رفتن پسر او امير محمد به تركستان چون شهور سنه ست و ثلاثين و ستمايه ( 636 ) درآمد ، امير عزّ الدين مقدم هروى ، اصيل معدل را قايم مقام خود در خطهء هرات نصب گردانيد و متوجه تركستان شد ، كه خانهء خود را به هرات برد . پادشاه قاآن فرمود ، كه با صد خانه‌وار مردم به هرات رو . امير عزّ الدين مقدم از تركستان [ 115 ] متوجه هرات گشت . چون به فارياب رسيد ، بيمار شد . شش روز در زحمت مرض بماند . روز هفتم كارش تنگ درآمد . دانست كه از نقد حيات چيزى باقى نمانده است . پسر خود امير محمد را پيش خواند و گفت : اى فرزند . چون كار من به آخر رسيد ، اول وصيّت آن است كه در باب اين طايفه ، كه در اهتمام من‌اند ، مشفق و متلطف باشى ، و هم از اين‌جا پيش پادشاه قاآن روى . اگر تو را به امارت هرات نصب گرداند ، در آن كوشى كه رعيت را از تو نفعى باشد و به هيچ‌حال بدى نه انديشى . روز جمعه اواسط صفر سفر كرد و شربت اجل دركشيد . پسر او امير محمد به خدمت پادشاه قاآن رسيد . [ 116 ] پادشاه قاآن ، خرلغ « 2 » را كه نسبت به بيغور « 3 » داشت ، نامزد كرد تا با امير محمد

--> ( 1 ) - اصل با دده بوده . ( 2 ) - نسخه : قرلغ ( 3 ) - مصحّح احتمال مىدهد كه ييغور ( ايغور ) صحيح باشد .